تبليغاتX
آن یار خواهد آمد . . . Image and video hosting by TinyPic"

تا حالا پيش اومده در بدترين شرايط بدترين اتفاق براتون بيفته؟ يا در زماني كه كمترين وقت رو داريد مهمترين وسيله تون رو گم كنيد؟ و ...

براي خود من از اين دست اتفاق‌ها زياد افتاده. به عقيده من اين مسايل قطعا يه دليل علمي داره اما سواد ناقص بنده توانايي توجيهش رو نداره. يادمه در زماني كه دانشجو بودم مطلبي رو جايي خوندم به نام "قوانين مورفي". اين آقاي مورفي دقيقا به همين مسايل اشاره كرده بود. بعد از سالها خيلي دنبال اين مطلب گشتم كه به طور اتفاقي در جايي كه اصلا انتظارش رو نداشتم پيداش كردم. خالي از لطف نديدم كه شما دوستان هم يه بار بخونيدش. البته ممكنه خيلي از شما قبلا اين مطلب رو خونده باشيد.

قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي‌کرد. در يکي از سخت‌ترين آزمايش‌هاي پروژه يک تکنسين خنگ تمام سيم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت: "اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي‌کنه" و اين اولين قانون مورفي بود. در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند.

 قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن

- اگر در توده يا کپه‌اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.

- هيچ کاري آن طور که به نظر مي‌رسد ساده نيست.

- وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي‌افتد.

- هر کاري بيش از آنچه فکرش را مي‌کني دو برابر آنچه بايد وقت مي‌برد. مگر اينکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي‌گيرد.

- هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي‌شود آن هم در بدترين زمان ممکن.

- اگر چيزي را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازي احمق باهوش‌تري پيدا مي‌شود و کارت را خراب مي‌کند .

- در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

- وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي‌کنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته‌اند.

- اگر به نظر مي‌رسد همه چيزها خوب پيش مي‌روند حتما چيزي را از قلم انداخته‌اي .

- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد.

- هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده‌اي ناچار مي‌شوي اول کار ديگري را انجام دهي.

- اشياي قيمتي اگر سقوط کنند به مکان‌هاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله‌خردکن (آن هم در حالي که روشن است) مي‌افتند.

- مادر هميشه راه بهتري براي انجام کارتان پيشنهاد مي‌کند البته بعد از اينکه کار را به سختي انجام داده باشيد.

- هر چه بيشتر سعي کنيد چيزي را از مادرتان پنهان کنيد او بيشتر به وب کم شبيه مي‌شود.

- 80% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده‌اي.

- وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي‌کني مهمترين‌شان ناخوانا ترينشان است.

 قوانين اتوبوسي مورفي

- اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير مي‌آيد.

- اگر زود برسي اتوبوس دير مي‌آيد. اگر دير برسي اتوبوس زود رسيده است.

- اگر بليت نداشته باشي پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري.

- هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي احتمال اين که درست راهنمايي‌ات کند کمتر خواهد شد.

- مدت زيادي منتظر اتوبوس مي‌ماني و خبري نيست پس سيگاري روشن مي‌کني. به محض روشن شدن سيگار، اتوبوس مي‌رسد.

- اگر براي زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کني اتوبوس ديرتر مي آيد.

 قوانين كامپيوتري مورفي:

- ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي‌شود.

- اگر براي خواندن آن نرم‌افزار پيچيده‌اي روي سيستمت نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي‌رسد.

 قوانين عاشقانه مورفي:

- همه خوب‌ها تصاحب شده‌اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلي دارد.

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله‌اش از تو بيشتر است.

- شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است( که اين عدد هميشه صفر است).

- ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه تو به آنها.

- چيزهايي که يک زن را بيش از هر چيز به مردي جذب مي‌کند همان‌هايي‌اند که چند سال بعد بيشترين تنفر را از آنها خواهد داشت.

 فلسفه مورفي

" لبخند بزن... فردا روز بدتريه"

 و اما سرنوشت خود آقاي مورفي:

يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي‌شه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين‌ها با سرعت مورچه مي‌رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه بغل که بقيه رو با تاکسي بره. همينجوري ريلکس کنار بزرگراه ايستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي‌اومده تِپي مي‌زنه بهش و مي‌ميره. اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده. حالا فکر کن با يه لباس سفيد کنار يه بزرگراه شلوغ ايستاده باشي. بعد يه گاگولي در جهت مخالف بياد بهت بزنه و بميري. احتمالا موقع جون دادن اين جمله معروفش روي لبش بوده:

"اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه"

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

ديروز در انتظار ملاقات پزشكي بودم و از آنجا كه وقت قبلي نداشتم محكوم به انتظار طولاني در اتاق انتظار بودم. اوايلش سعي كردم خود را با كتاب و ... سرگرم كنم  اما انتظار خيلي طولاني شد و كتاب هم چاره‌ساز نشد. روبروي من 3 – 4 تا مريض خوش تيپ نشسته بودند و در مورد انتخابات و حوادث بعد از آن صحبت مي‌كردند. دوتا گوش ديگر هم قرض گرفتم و حواسم رو دادم به فرمايشات عزيزان. اختلاف نظر اين دوستان بحث را داغ‌تر و جنجالي‌تر مي‌كرد. آنها كه از بحث به نتيجه نرسيدند اما من به چند نكته مهم رسيدم :

1. خيلي‌ها فكر مي‌كنند با روي كار آمدن موسوي يا كروبي سَمت و سوي حركت نظام و وضعيت فعلي تغيير مي‌كند و مردم از آزادي‌هاي زيادي از جمله آزادي حجاب بهره‌مند مي‌شوند. اين تصور غلط در زمان قبل از انتخابات و بخصوص در بين نسل نوجوان و برخي از جوانان رواج داشت. هميشه يكي از نگراني‌هاي من در آن زمان سرخوردگي اين دسته از طرفداران بعد از انتخاب شدن يكي از دو نامزد منتقد دولت نهم بود. بايد اين مساله را قبول داشته باشيم كه ازادي حجاب كه حداقل آزادي‌هاي مورد تقاضاي دسته كثيري از مردم است در حدود اختيارات يك رييس جمهور نيست. همانطور كه در انتخابات سال 84 رييس جمهور فعلي تاكيد بسيار به عدم اهميت وضعيت پوشش داشت اما ديديم كه اينگونه نبود و داستان امنيت اجتماعي و ... بوجود آمد.

2. مساله بعدي عدم روشن بودن انتظارات از رييس جمهور منتخب بود. درصد زيادي از افرادي كه قبل از انتخابات در خيابان‌ها براي كانديداي محبوب خوب تبليغات مي‌كردند تصور درست و روشني از انتظارت خود در قبال رييس جمهور نداشتند. ما تجربه دولت‌هاي اصلاح طلب را هم داشتيم. در فاصله بين سال‌هاي 76 تا 84 چه تغيير بنياديني در بدنه نظام صورت گرفت؟ ما وقايع بسيار بدي را در همين سال‌ها تجربه كرديم از جمبه حادثه كوي دانشگاه تهران،‌دانشگاه تبريز و دستگيري عده كثيري از دانشجويان و انتقال به مكان‌هاي نامعلوم. سوال اينجاست آيا با انتخاب يكي از اين دو كانديدا اين جريانات فرق مي‌كرد؟ آيا ديگر زنداني سياسي نداشتيم؟

3. به نظر من حركت‌هاي بعد از انتخابات به دليل انتخاب نشدن يكي از دو كانديداي محترم نبود، بلكه براي محترم شمرده نشدن حق مردم بود. يعني افراي كه در خيابان‌ها حضور يافتند معترض به له شدن توسط دستگاه حكومتي بودند، مساله‌اي كه سال‌هاست افراد مطلع و باشعور را رنج مي‌دهد. حضور مردم كه به زعم دولت نيتجه تحريك كانديداهاي مغلوب بود، نه تنها بر اثر تحريك و تطميع نبود بلكه ناشي از شعور افراد فهيم و دلسوز بوده است. مساله‌اي كه سالهاست چشم بر روي آن بسته شده است و به همين دليل است كه برخي به خود اجازه داده و از آنها به خس و خاشاك ياد مي‌كنند. البته نبايد مُنكِر اين قضيه شد كه در بين اين افراد كساني هم بودند كه نمي‌دانستند براي چه آمده‌اند.

4. بسيار واضح است كه اين اعتراضات مي‌تـوانست به درستي هدايت شده و به صورت يك انر‍‍ژي پتانسيل براي نظام ذخيره شود. اما محاسبات غلط و عدم وجود مديريت صحيح موجب شدن اين انرژي به صورت منفي آزاد شود كه هزينه‌هاي بسيار سنگيني را به نظام و كشور تحميل كرد.

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

سلام به همه دوستان عزیزم

تو این چند روز واقعا فهمیدم هر چند کم اما دوستان خیلی خوبی دارم. خاطره، کورش، قاصدک، رها و لاله.

از همتون صمیمانه ممنونم. شما به من یاد دادید که دوستی فقط برای لحظات خوب زندگی نیست و این درس بزرگی بود که از شما عزیزان گرفتم. برمی گردم نه برای دلتنگی وبلاگم، بخاطر دوستان خوبم میام.

 

"من"، "خدا" و "عشق". این سه هرگز شکست نمی خورند

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

من وبلاگ نویس نبودم و نیستم. من حرف زدن بلد نیستم چه برسه به نوشتن. شروع نوشتنم خرداد 86 بود و پایانش مهر 88. جالبه تولد وبلاگم در بهار و پایانش در خزان. البته بی شباهت به خودم هم نیست. مطمئنا این بهار و خزان با خود من هم ارتباط داره.

قصدم خوندن مرثیه نیست. میخوام بگم نوشتن یک ایده ست، نمیشه کشتش. ایده مثل ققنوسه، آتیشش که بزنی جوونتر میشه. من ولی ققنوس نیستم. یکبار که بسوزم دیگه تموم شدم. شاید پاره ای از من بمونه، شاید روزی توی یه قالب دیگه، یه اسم دیگه، یه شکل دیگه حلول کنم و به زندگی ادامه بدم، ولی اون، هرچی باشه و هر کی باشه، دیگه من نخواهد بود، یه نفر دیگه خواهد بود. من تموم شدم و دارم میرم. اینهم آخرین نوشته ام خواهد بود، و تنها دلیل نوشتنم هم اینه که بدون خداحافظی نرفته باشم.

شاید خیلی از شما سوال کنید که چرا رفتم. رفتنم آسون نیست اما میرم. میدونم که دلم برای وبلاگم تنگ میشه اما بازم میرم. اما خوشحالم که تونستم خودم رو برای رفتن قانع کنم. فقط یه دلیل برای رفتنم وجود داره و اون هم وبلاگ عزیزی هستش که تازه نوشتن رو شروع کرده و با وجود این عزیز من به خودم اجازه نوشتن نمیدم.

همونطور که ابتدای سال برات آرزوی موفقیت کرده بودم باز هم برات آرزوی موفقیت میکنم و با شناختی که ازت دارم مطمئنم که موفق میشی.

خداحافظ عزیزم. من میرم و به انتظار تو می مونم.

قرارمون رو به خاطر بسپار . . .

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

ديشب يه سر رفتيم خونه ن.ص. عصر كه زنگ زدم اطلاع بدم ميريم منزلشون خانم م.ن(همسرش) نگفت كه شب مهمون دارن. وقتي رسيديم همه بودن ا.ث، ض.خ، ب.ث، س.ي، ، ق.ه، ، ش.و، ر.ذ، ر.ط، س.ع، ص.ع و...

خيلي شلوغ بود. ب.خ پسر كوچيكه ض.خ خيلي شلوغ ميكرد. صدا به صدا نمي‌رسيد. س.گ سرسختانه داشت اخبار 20:30 نگاه ميكرد و از بس خر كيف شده، آب از لب و لوچه‌اش آويزون بود. بحث سياسي داغ بود. ر.ط ميگفت صبح تو روزنامه خونده كه م.م و م.ك سران اصلي آشوب بودن. ق.ه شاكي شد گفت پس ا.ن چي؟ يعني اون كاري نكرده؟ يه دفعه س.گ قاطي كرد و همونطور كه آب از دهنش آويزون بود غرش كنان خودش رو به ق.ه رسوند كه بيخود كردي. كي گفته ا.ن شلوغ كاري كرده!!؟ همون طور كه س.گ آب از لب و لوچه‌اش آويزون بود با كلي ذوق زدگي گفت تازه به زودي ا.ن قراره سخراني كنه. س.گ كه ديپلم رديه و بيچاره از سال 84 حتي با پول هم نتونسته ديپلمشو بگيره به همه اعلام كرد كه قراره بزودي بره ونزوئلا و تو يكي از 47 دانشگاهي كه وزارت علوم مدركشون رو تاييد كرده كارشناسي ارشد بگيره. حالا چجوري احتمالا همنجوري كه وزير راه دكترا گرفته.

از همه اينا بگذريم خداييش خطاب كردن افراد به صورت دو حرفي كار خيلي سختيه. خوبه كه صدا و سيما علاوه بر دروغگويي يه سختي كار ديگه هم بابت پخش خبر به صورت دو حرفي به مجري‌هاي 20:30 بده.

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

حتما شنيديد كه چاوز به اتفاق رييس جمهور ايران به مشهد رفته و پس از ورود با كفش!!! به شبستان ادعا كرده كه مسيحي هستش و براي ظهور امام عصر(عج) دعا كرده.

نكته جالب سرعته تكامل اين آقاست. يه شخص كمونيست با سرعت فوق‌العاده‌اي  از خدا و پيغمبرهاش گذشته و به ائمه شيعه هم ايمان آورده و حتي براي ظهور امام عصر(عج) هم دعا كرده.

البته دور از ذهن نيست اون وسطا براي سلامتي و طول عمر ستاره‌هاي پورنوي دنيا كه هر سال چندين بار به زيارتشون ميره هم دعا كرده باشه.

قطعا چاوز در مدت 4 ساله اين دولت بارها به ايران سفر خواهد كرد و اگر تو سفرهاي بعديش ادعاي امام زماني و پيغمبري كرد زياد تعجب نكنيد.

یا حق

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

سلام خدمت دوستان و خوانندگان عزيز و عرض قبولي طاعات و عبادات كليه عزيزان

بالاخره طلسم شکسته شد و من در واپسین لحظات اتمام دوره تحصیل دفاع کردم. واقعا عجب کار سختیه. یا شاید هم به من زیاد گیر دادن.

اما کلا با تایید دوستانی که قبل از من دفاع کرده بودن جلسه دفاع جالبی داشتم. از یک طرف اساتید راهنما و مشاور به خاطر بداعت موضوع و جسارت محقق(یعنی بنده)!!! از من تعریف و تمجید میکردن و از طرف دیگه مدیر گروه به شماره صفحه و فهرست‌نويسي گير ميداد. اما درگيري لفظي آخر جلسه بين استاد مشاور و مدير گروه نور علي نور بود كه البته با جميع تاييدات حضار، حق با استاد محترم مشاور بود. جالب اينجا بود كه توافق بر سر نمره ۴۵ دقيقه طول كشيد كه در نوع خودش كم نظيره. البته بد هم نيست كه تو ركوردهاي گينس ثبتش كنم. لااقل شايد اينجوري بتونم جهاني بشم.

يا حق

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.

                                                                                                      دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

هفته گذشته با خبر شدم كه دايي نيما بعد از 50 روز پيدا شده. بعد از كلي پيگيري و جواب سربالا شنيدن بالاخره بهزاد رو تو سردخانه كهريزك پيدا كردند.

چند روز پيش هم مجلس يادبود بهزاد بود. همه بودند. مادر همه عزيزاني كه تو اين راه به قتل رسيدن. همه دوستاي نيما و همه دوستداران آزادي.

 

يادشون سبز

+ نوشته شده در  88/05/17ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

به روح بلند و آزاده‌ات با نهایت افتخار درود می‌فرستم و به روی ماه تو و صداقت حق طلبیت قسم یاد می‌کنم که تا آخرین نفس فریادت را بر سر این بی شرفان دیو سیرت و کریه صورت نعره بزنم و تا روزی که حقت را تمام و کمال پس نگرفتم آرامش بر من حرام باد!

 امروز که جامه سبز امیدت را بر تنت کفن کردند و امروز که دستان بلند و گرم و مفتخرت را به گلوله نا مردی پایین آوردند بدانند و آگاه باشند که صدای الله اکبر و فریاد مرگ بر دیکتاتور من را بلند تر کردند و روی پلید و زشت خود را به آزدگان بیشتری نشان دادند. هزاران هزار دشت لاله سرخ تقدیم روح سبز تو باد! و من به احترامت از جای بر می خیزم و در این سکوت دلگیر دندان خشم همچنان بر جگر خسته می‌فشارم و به تو می‌اندیشم.

خواهر عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را می‌بستی. آخر آخرین نگاهت جانم را می‌سوزاند. خواهرکم بخواب.

آخرین خوابت شیرین و سبز...

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط علیرضا  |